فوت فقیه عالیقدر را باید یکی از نقاط عطف تاریخ جمهوری اسلامی دانست. من حرفی از سراشیبی سقوط یا نقطه آغاز صعود نمی زنم. اما گمان میکنم در فوت ایشان اتفاقاتی افتاد که روندهای تاریخی جمهوری اسلامی را تکمیل کرد. توابیگری مهمترین وصف این اتفاقات بود. عده کثیری از نخبگان، از آنچه رفته بود و از آنچه کرده بودند، ابراز ندامت عملی کردند و این دلیلی نداشت جز حرفهایی که به مرور زمان اثبات شد و کارهایی که نباید می شد و شد. به نظر حقیر نقطه اوج این اتفاقات نامه تسلیت محسن رضایی بود. شاید اگر نماز آیت الله منتظری را آنگونه که بنا بود هاشمی رفسنجانی میخواند و به خاطر مصلحت سنجی بیت آیت الله، اصلاحطلب پنهان حوزه، یعنی آیت الله شبیری زنجانی این کار را بر عهده نمیگرفت؛ این نقطه عطف تغییر می کرد؛ اما صرف نامه محسن رضایی نیز خبر از طوفانهای عظیم میدهد. رهبر بهتر از هرکس دیگری می داند که بسیاری از مخالفان امروز، حتی در بدترین سالهای حیات سیاسیشان به ولایت فقیه و مصداقش که شخص ایشان باشند، معتقد بودند. به یقین استنباطی و همین طور بر اساس اطلاعاتی که دارم؛ بسیاری از اطاعتهای خاتمی در دوره ریاست جمهوریش از باب همین اعتقاد بوده است؛ بدون شک نامه تند کروبی به مرجع فقید در سال 78 نیز از همین باب بوده است. اما که چه کرد که چنین شد؟ چرا واکنش به رهبری آنچنان در سطوح بالای نظام عادی شده است که حتی محسن رضایی با تسلیتش جیغ خاموش می کشد و به رهبر اعتراض می کند؟ به نظر میاید جواب سوال واضح است. ادامه روند کنونی، خواص مردود(!) و غیر مردود در امتحان بعد از انتخابات را به اجماعی میرساند که خوب یا بد بسیاری از مردم بدان رسیده اند. به عنوان یک انسان مسئول نسبت به اجتماع؛ به آقایان کرسی نشین اخطار میدهم؛ ادامه این روند باعث ایجاد خلل های جدی در بقای نظام خواهد شد؛ و این نکته را هم متذکر میشوم که من به هیچ وجه دلم برای صندلیهای ایشان و نظام جمهوری اسلامی نسوخته است؛ که فریاد وانظاماه سرمیدهم،حمل بر نفاق نشود؛ دلم برای خودم می سوزد؛ که دوباره در چاه ویل یک انقلاب دیگر بیافتم. ولایتمداری جناح چپ را باور نکردید؛ به این روز افتادید؛ تا دیر نشده اصلاحطلبی ما را باور کنید؛ تا ملت نجات پیدا کند و شما آرامش بیابید.
ضمیمه ضروری
بسم الله الرحمن الرحیم
اطلاع یافتیم كه فقیه بزرگوار آیت الله آقای حاج شیخ حسینعلی منتظری رحمة
الله علیه دارفانی را وداع گفته و به سرای باقی شتافتهاند. ایشان فقیهی
متبحّر و استادی برجسته بودند و شاگردان زیادی از ایشان بهره بردند.
دورانی طولانی از زندگی آن مرحوم در خدمت نهضت امام راحل عظیم الشأن گذشت
و ایشان مجاهدات زیادی انجام داده و سختیهای زیادی در این راه تحمل كردند.
در اواخر دوران حیات مبارك امام راحل امتحانی دشوار و خطیر، پیش آمد كه از
خداوند متعال میخواهم آن را با پوشش مغفرت و رحمت خویش بپوشاند و
ابتلائات دنیوی را كفارهی آن قرار دهد.
اینجانب درگذشت ایشان را به همهی
بازماندگان بویژه همسر مكرّمه و فرزندان محترم آن مرحوم تسلیت میگویم و
رحمت و مغفرت الهی را برای وی مسألت میكنم.
سیّد علی خامنه ای
29/ آذر/ 1388
------------------------------
بسم الله الرحمن الرحيم
فقيه عالیقدر آيت الله آقاي حاج شيخ حسينعلي منتظري رحمي الله عليه دارفاني را وداع گفته و به سراي باقي شتافته اند.
ايشان مجاهدی بزرگ و فقيهي متبحّر و استادي برجسته بودند و شاگردان زيادي از ايشان بهره بردند.
دوراني طولاني از زندگي آن مرحوم در خدمت نهضت امام راحل عظيم الشأن گذشت
. ايشان مجاهدات زيادي انجام داده و سختي هاي زيادي در اين راه تحمل كردند. اينجانب درگذشت ايشان را به همه ي بازماندگان بويژه همسر مكرّمه و فرزندان
محترم آن مرحوم تسليت ميگويم و رحمت و مغفرت الهي را براي وي مسألت ميكنم.
محسن رضایی
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 22:9  توسط م.م.ب
|
نه، این انصاف نیست. من گریه نکردم برایت امروز. میدویدم، میدویدم و حیران نبودم. فکر میکنم و یادم میآید به اولین دیدار، سه سال پیش در همین روزها بود؛ نه چنان که گفتنی باشد. با همان لهجه که برای من آشنای آشنا بود از پزشک نجف آبادی گفت:«حج آقا! یه نیگا به شناسنامه دم بنداز!» و از مرگ گفت و این که آماده رفتن باید بود. فکر میکنم از همه بیشتر آماده رفتن بود که سر نترسی داشت. فهمیدنش ساده نیست، وقتی بخواهی پشت پا بزنی به هرچه جاه و مقام، فقط کف نفس نمیخواهد؛ باور میخواهد، یقین میخواهد.
بهت زده به قم میرسم. ساعت ده شب، کوچه شلوغ است و این بار دیگر تن فرعون نمیلرزد، شلوغی کوچهات را بهانه دستگیری نوههایت نخواهند کرد. داخل بیت میروم، داخل حیاط، چند قدم و حالا دوباره نزدیک تو هستم مثل این عکس، که حالا منتشرش میکنم. آرام، رو به قبلهای.
نه، آن چند قطره اشک کفاف مرا نمیداد. امروز باید میگریستم؛ کسی که تو را نخوانده است نمیفهمد، کسی که از باغ علمت میوه نچیده است ابله است برای خواندن این سطور. و امروز میدویدم از این سو به آن سو. که مبادا تاریخ جا بماند در سیام آذر. پشیمان نیستم، تاریخهایی را که باید ثبت کردم. اما گریه نکردم برایت امروز. ضجه نزدم. این انصاف نیست. انگار عقدهای باشد برایم، برای سالهای سال که صبح سیام آذر88 گریه نکردم. دگمه می زدم، پشت سر هم، فلاش میزد یا نمیزد، عکس می انداخت و فرصت گریه نبود.
و این اثر کدام جاذبه است؟ دیروز یک دانشکده حقوق ناآرام بود! دکتر امیرارجمند آنقدر مبهوت بود که صاحبعزا باشد، رفتم و تسلیت گفتم. دانشکده حقوق بهشتی با هماهنگی کدام شورای هماهنگی تعطیل شد؟ کدام استاد، کدام دانشجو دیروز عزادار نبود؟ این مردم را کدام بلندگو کشیده بود به این شهر؟ کدام اتوبوس به پیشوازشان رفت؟ میزبانشان که بود؟ دیشب قم شهر سرگردانها بود، صاحبعزا که بود؟ نمیدانم... شاید اشتباه نکردم که تا گنبد را دیدم زمزمه کردم آجرک الله...
این انصاف نیست. من گریه نکردم. من گریه بودم. من گریه هستم. ولی گریه نکردم. من گریه نکردم.... گریه میکنم و مینویسم که گریه نکردم؛ که گریه نکردم. گریه نکردم که ستاره رفت و صبح نیامد...
برای این اندوه، این چند بیت از مثنوی مرگ فرهاد حسین منزوی:
حقایقی هستند که خاک بخورند و گم شوند و بعدها، بشوند حلقه مفقوده تاریخ. شاید برای نوشتن از تحکیم افرادی باشند بسیار باصلاحیت تر از من؛ چرا که من هیچگاه دفتر تحکیم وحدت را تجربه نکردم، ولی تجربه فعالیت در انجمن اسلامی دانشگاه تهران؛ و ساختار تشکیلاتی مشابه این دو مجموعه بزرگ دانشجویی و اعتقاد استوارم به این که ساختارهای همگون، فرزندان همگون می زایند، جرات نوشتن از این بحث و در این باب را به من داد.
معتقدم تحکیم را باید از نو شناخت؛ چرا که بدون فهم تحکیم، فهم بسیاری از مناسبات جمهوری اسلامی ممکن نیست. تحکیم و جمهوری اسلامی هر دو آبشخورهای تئوریک یکسانی داشتند و همین منجر به ایجاد ساختارهای مشابه و رفتارهای مشابه شد. از دیگر سو بسیاری از سیاستمداران امروز ایران؛ دوره کارآموزی خود را در تحکیم و انجمن های اسلامی طی کردهاند و بیراه نیست که رفتارهای تحکیمی، جزئی از سیاست ورزیشان باشد.
این فصل جدید در این وبلاگ، یعنی مجموعه یادداشت های تحکیم خوانی؛ بر پایه تجربه هایم، اطلاعاتم و البته درکی حقوقی از این تشکیلات است؛ یادداشت هایی که به عقیده خودم به فهم متکامل تر از جمهوری اسلامی کمک می کند و البته مقدمه ای است برای یک تز بزرگتر در رشته حقوق؛ که حتما معذورم خواهید داشت از این که فعلا از آن تز پرده بردارم.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 23:10  توسط م.م.ب
|
از این گزارش خیلی راضی نیستم، ولی خب. به هر حال. جلسه بهتری در مورد اتانازی وجود داشت؛ که فکر می کنم خیلی به درد بخور بود ولی چون چیزی از حرف های سروش دباغ متوجه نشدم، ترجیح دادم علم را به حرفه برتری بدهم و از آن گزارشی تهیه نکردم. این گزارش در 5 شنبه جهان اقتصاد چاپ شد. ظاهرا کار ما در جهان اقتصاد تمام شد. به غیر از خودم، حیف از آن تیم فرهنگی که کارش در جهان اقتصاد تمام شد. حیف از آن تیم. حیف از آن تیم. نیامده رفت.
ضمن این که مطلب دو تکه است؛ قسمت اول مطلب را در اینجا بخوانید و کل مطلب را در ادامه مطلب:
آیت الله
دکتر مصطفی محقق داماد سخنران ویژه جلسه سوم همایش حق حیات بود تا به بررسی مبانی
کلامی حق حیات در دین اسلام بپردازد.
وی با
یادآوری ماده سوم اعلامیه جهانی حقوق بشر که حق بر حیات را طرح میکند، گفت: این
اصل در زمان انتشار اعلامیه در سال 1948میلادی اصلی بدیع و نوآورانه تلقی شد، حال
آن که از قرون قدیم در کلیه ادیان ابراهیمی، ادیان شرقی و دیگر مکاتب بر حرمت،
ممنوعیت و زشتی قتل تاکید شده بود. محقق ادعای بدیع بودن حق بر حیات مذکور را به
دو دلیل موجه دانست. نخست به این دلیل که در ادیان و مکاتب گذشته آنچه مقصود و
منظور بود؛ نه حق بر حیات که ممنوعیت قتل بود و این دقیقا در نقطه مقابل به رسمیت
شناختن حق بر حیات است، چرا که در قدیم تجاوز به حدود الهی صورت می گرفت؛ یا در
قوانین حمورابی تجاوز به امر پادشاه رخ میداد؛ اما بر اساس بیان اعلامیه جهانی،
قتل به عنوان تجاوز به حق بشری، منع شده است. وی دلیل دوم را در برخورداری برابر
تمامی ابنای بشر از حق حیات دانست و گفت: در حکمت یونانی، جان بربرها هیچ ارزشی
نداشت، در تورات هم به مسئله خودی و غیرخودی برمیخوریم؛ حتی در قرآن هم بنا به یک
برداشت مشهور گفته میشود که این مسلمین و مومنین هستند که از حق بر حیات
برخوردارند. محققداماد در نقد دلیل اول گفت: قرآن جان انسان را محترم میداند و
اگرچه اولیای دم را در قصاص محق میداند؛ میگوید عفو به تقوی نزدیکتر است. وی
سپس به دومین دلیل پرداخت و ادامه داد: قرآن هیچگاه ادعا نمیکند که غیرمسلمان حق
حیات ندارد؛ قرآن حتی در به رسمیت شناختن دفاع مشروع که حق هر انسانی در دفاع
متناسب با حمله ای است که به او میشود می گوید: اگر تو دستت را دراز کنی که مرا
بکشی من دستم را برای کشتنت دراز نمیکنم؛ من برای کشتن تو باسط الید نیستم. مدیر
گروه حقوق اسلامی دانشگاه شهیدبهشتی اظهار داشت: بر اساس قرآن در برابر یک خون
محترم که بر زمین ریخته شود، تنها میتوان یک جان را گرفت؛ اما وقتی که قرآن میگوید
کسی که بیگناهی را بکشد، گویی تمام مردم را کشته است؛ بدان معناست که بشریت خونخواه
بیگناه است. به باور محققداماد قرآن قتل را جنایت علیه بشریت میداند و ارزش خون
مظلوم در همین است. این استاد دانشگاه در پایان با لحنی عتابآلود گفت: وای بر آنکه
از خون مظلوم بگذرد. این عتاب محقق چنان قاطع و پرکنایه بود که سخنرانی وی در
پایان مورد تشویق ممتد و طولانی حاضران قرار گرفت.
تا این حد که مجازیم؟ خودشان هم به تو می گفتند م.ب. در «دروغگزاری»شان. اسمت را نمی بریم. عکست را نمی زنیم. شعرت را نمی گوییم. تو را فراموش می کنیم. سعی می کنیم و سعی می کنیم که باور کنیم دری است از درهای بهشت، این ممالک محروسه اسلامی...
هنوز خنده های آزادی همکلاسی روی لبمان است که خبر می رسد تو را بردند. نبردند که؛ در دانشگاه تهران ربودند. و یادم می آید به همه روزهای خیره سری و لجبازیت. خیره سر بودی که حتی من هم بی سر و صدا استعفا دادم و تو با پررویی تمام ایستادی و آن حمقای الدنگ لغو عضویتت کردند. تاریخ خیره سری تو مال امروز ودیروز و بعد انتخابات نیست.من می دانم که قدیمی است! مثل همان شب که از باغ های فرحزاد بیرونمان کردند.یادت که هست! کابوس 86 وزارت علوم را! آن شب که تحکیم زنده شده بود بعد از 6 سال! از طیف شیراز و علامه و تهران و.... همه مان همدیگر را پیدا کردیم. فکرش را هم نمی کردند آقای وزیر ترسید و نیامد....
آقای م.ب! ما با هم بودیم، قرار بود با هم باشیم؛ هردویمان لجباز بودیم و یکدنده. اما من که عطایشان را به لقایشان بخشیدم تو سفت و سخت تر ایستادی. امسال هم که نگو! من مبتلا شدم به تنزه طلبی؛ تو وظیفه ات را انجام می دادی. آنقدر که ا.ث جاسوس... در فالس نیوز اسمت را م.ب بگذارند و حتما این قدر متوهم هستند که خیال کنند دانشگاه ها خبری نبود، تقصیر تو بوده و تجمع هفتم مهر و خاک بر سر این بی شعورها کنند
آقای م.ب. به احترام تو که گفته ای راضی نیستم؛ عکست را نمی زنیم؛ اسمت را نمی بریم و امیدواریم از خانه های امن آنها بیرون بیایی.
اصلا چرا دارم خطاب به تو می نویسم؟ خطاب به همان زبان نفهم ها می نویسم:
...ها! نمی گویم مهدی را آزاد کنید، لطفا مهدی را تحویل دادستانی بدهید.
+ نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت 11:9  توسط م.م.ب
|
شرمنده که وعده جدی نوشتن را خلف کردم؛ به قول آرش سبحانی: «این دفه مجبورم»
گفتم که ثبت شود در سینه تاریخ؛ آن چه می ترسیم نمی آید به سرمان مگر این که خودمان به یک نحوی درش دخالت داشته باشیم. به قول حافظ(البته منسوب به حافظ است؛ البته تر این قدر سست است که بهتر آن که بگوییم منصوب به حافظ است) باور نکنی خیال خود را بفرست؛ تا در نگری که بی تو چون خواهم خفت.
شرمنده، از محدوده خارج شدم.
آهان: نیم مصراع آخر آن غزل طولانی این است که
اسبی که رام عشق تو شد رم نمی کند
از باب احترام به خواننده ای که حکما مثل خودم نفهمیده که چه گفتم گوگلیدم، کل شعر این خانم خنیا را که بی ربط هستند به کل ماجرا مثل همه خانم های متفرقه ای که نامشان نبرده می شود یا آری؛ از فرشته و فریده و فائزه و فاطمه و فهیمه گرفته تا .... و ..... و ..... و..... و.... می توانید اینجا بخوانید.
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 14:57  توسط م.م.ب
هفته پیش داشتم لابلای قفسه خودم دنبال کتابی می گشتم، که چشمم افتاد به دفتر علوم مجید(برادر کوچکتر، اول راهنمایی) صفحه اول دفتر سوال هایی بود و جواب هایی. مثل همه دفترهای علوم دنیا. قمست جالبش برایم درس اول علوم اول راهنمایی بود: گزاره هایی که از دانش آموزمی خواست بگوید مثلا گزاره الف علمی است یا غیر علمی. اما معیار سنجش چه بود؟قابلیت آزمایش. گزاره الف علمی است چون قابل آزمایش، گزاره ب غیر علمی است چون غیرقابل آزمایش. فقط کافی است چهارسال سر کلاس های یکی از رشته های علوم انسانی نشسته باشی. خیلی چیز پیچیده ای نیست. حتی با یک درک ناقص هم می توانی قضیه را درک کنی:«در اولین درس علوم به نوجوان یازده ساله، تعلیم پوزیتویسم می دهیم»
من خیلی از پوزیتویسم یا آنچه که در فارسی بدان می گویند مکتب تحققی سر در نمی آورم؛ می دانم واکنشی بود به ایسم های آرمانی و بعضا قدسی در تبیین پدیده ها و البته رقیبی برای مشرب تاریخی در این مسئله. می دانم از دستاوردهای عصر روشنگری است. می دانم در پوزیتویسم می گویند علم باید Positif باشد. باید قابل ابطال باشد. قابل اندازه گیری باشد. قابل سنجش باشد. می دانم در پوزیتویسم می گویند به من چه که در عالم مثال چه هست، بیا روی زمین را بچسب، عریان واقعیت را بررسی کن. بگذریم، در باب پوزیتویسم و یا نقد آن نیست(چون خودم خیلی از پوزیتویسم خوشم میاد!) در باب سخنان قطب عالم امکان، مقام عظمای ولایت است.
آقای خامنه ای! ابرهای دور سرت را پاک کن! تو بیا علوم پایه ات را از حرف های به برداشت خودت مزخرف غربی ها پاک کن، اگر شد بعد برای علوم انسانی خط و نشان بکش.
از همه کسانی که دارند در راه خالص سازی علوم انسانی می کوشند می پرسم آن فلسفه ای که امروز در حوزه های علمیه به نام فلسفه اسلامی تدریس می شود، چقدرش نصیب یونان است و چقدرش نصیب اسلام؟
حرکت از صفر هزینه های زیادی دارد، بهتر نیست به همان راه رویم که بوعلی رفت و بعد از قرن ها انحطاط دست از خودخواهی برداریم و داشته هایمان را ببریم در تعامل با فلسفه ای که دارند؛ هم به خودمان خدمت کنیم و هم بشریت؟
----------------------
این چند خط را تقدیم می کنم به حسین نوروزی حتی اگر هیچ وقت مطلع نشود، به خاطر موسیقی زمینه اش، و به اندوه بانویش!
یکی می شوم
با سفیدی که هرگز نبوده ام
با تویی که هستی-بودی- مثل برف
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 16:29  توسط م.م.ب
|
راه می روم و می ترسم. از هر صدایی که بیاید وحشت می کنم. راه هم حتی به سختی می روم. وقتی شادم، یا هیجان زده ام تند تند می روم، شعر می خوانم، می خندم، رویا می بافم، جسارت می کنم و به حریم های ممنوعه سرک می کشم. اما حالا، غمگینم، انگار به پایم، به دلم حتی به ساعتم وزنه بسته اند وکش می آورد همه دور و برم.از هر صدای پایی که از پشت سرم بیاید می ترسم، حتی اگر صدای کفش پاشنه دار باشد. از هر چشمی که به من نگاه کند می گریزم. امروز حتی سرم را پایین انداختم و از جلوی دوربین دانشگاه رد شدم، دیگر دست تکان ندادم، هیچ نداشتم جز نگاهی از سر ترس. این قدر می ترسیدم، که در لابی دانشکده نشستم تک و تنها، زیر نگاه سنگین نگهبان، نشستم و شعر گفتم و داشتم عرق می کردم. داشت گزارش می داد که از دانشکده زدم بیرون. دانشکده دوست داشتنی ام، تنها تنفس گاه رهایی برایم امروز اتاق گاز است. می ترسم. به پایم زنجیر بسته اند به دلم وزنه. سنگین شده ام. کش می آورند لحظه ها. کیفم محموله ممنوعه است، خودم غیرمجازم و دارم عقده حمل می کنم. عقده عقده عقده. غمگینم این قدر که حتی به یک سماور قهوه ترک هم دعوتم کنند باز ثابت و مبهوت سر جایم می مانم و سربه زیر می ایستم زیر شلاق غصه.
چراغی می سوزد در آن ته که شاید این غصه تمام شود در کنج انفرادی، در منتها الیه سیاهی. آنجا که تو نشستی. نمی شود... حتی گریه از خندیدن سخت تر شده است.
چراغی می سوزد آن ته، در آن سال هایی که می آیند از راه دور، پسرکی، دخترکی، هنوز نوجوان، لبریز از آزادی، می پرسد آزادی چیست و آن وقت مثل کسی که راز بزرگی در دل دارد مثل کسی که می داند آنچه را ندانستی است، نیشخند مغرورانه ای می زنم و می گویم: هنوز نترسیدی، هروقت ترسیدی؛ آن وقت می فهمی.
***
امروز برای اولین بار بعد از بازداشت حمید آمده ام دانشگاه؛ چقدر ترسناک است. دیروز عید بود، عید بزرگی بود اما؛
وقتی «حمید» در غل و زنجیر جاهل است
انصاف ده چه فرصت تبریک گفتن است...
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 10:4  توسط م.م.ب
|
«سلسله نشست های دکتری» گروه حقوق جزای دانشکده حقوق دانشگاه شهید بهشتی در این ماه میزبان آیت الله دکتر سید مصطفی محقق داماد بود تا از رابطه «جرم» و «عمل حرام» سخن بگوید.
نگرانی های نظری و رویه قضایی
هر چند خود حقوقدانان به این واقعیت معترفند که گاهی از متن واقعیت جامعه دور می افتند، اما اطلاع یافتن این فقیه-حقوقدان با سابقه از رای یک دادگاه، دغدغه تبیین تئوریک تفاوت های جرم و عمل حرام را برای وی زنده کرد:« فردی به دادسرا فراخوانده میشود، وی با رد اتهام انتسابی؛ منکر ارتکاب جرم شده بود؛ اما پس از این که با صدای ضبط شده اش مواجه می شود، به ارتکاب جرم اعتراف میکند. متاسفانه پس از آن دادگاه آن فرد را هم به جرم مذکور و هم به جرم دروغ محکوم میکند»
مبنای حکم دادگاه، ماده 214 قانون آیین دادرسی کیفری است که دادگاه را مکلف می کند «حكم هر قضيه را در قوانين مدون بيابد و اگر قانوني در خصوص مورد نباشد با استناد به منابع فقهي معتبر يا فتاوي معتبر حكم قضيه را صادر نمايد» و به هر تقدیر قاضی نمی تواند به بهانه ابهام، اجمال،نقص یا تعارض در قوانین مدون از صدور حکم استنکاف نماید. مستمسک قانونگذار برای گذراندن این قانون در سال 78؛ اصل 167 قانون اساسی بود که قلمرو شمول آن و این که آیا فراتر از دعاوی خصوصی در امور کیفری نیز ممکن است که به کاربسته شود، از چالش برانگیزترین مجادلات دانشکده های حقوق در طی سالیان گذشته بوده است.
اگرچه خوشبختانه استناد به این ماده برای جرم انگاری اعمالی که حرمت آن صرفاً در متون مقدس آمده و هیچگاه از مخیله مجلس قانونگذار نگذشته است؛ تبدیل به رویه قضایی نشد؛ اما وقوع استثنائاتی از جنس حکمی که ذکر آن رفت، هر کسی را اندیشناک می کند:علاج واقعه پیش از وقوع باید کرد.
«جرم» و «عمل حرام» اهالی دو قبیله متفاوت
مدیر گروه حقوق اسلامی دانشگاه شهید بهشتی پس از ذکر انگیزه گفت: «جرم و عمل حرام برآمده از دو فرهنگ اند؛ جرم برآمده از نظام قانونمند، این جهانی و صرفاً به منظور حفظ نظم عمومی است؛ حال آن که حرام از قبیله قدسیِ فرهنگی دینی است که از لحاظ کلامی ضمانت اجرای آن «بعد و قرب الهی» است....
1. «حج» یکی از منحصر به فردترین مناسک دین اسلام است. این مدعا را هم می توان به تحقیق در میان رساله های عملیه یافت و هم از تاثیر و تاثراتی که بر بسیاری از حاجیان میگذارد.
بارها و بارها خوانده ایم «خسی در میقات» جلال را؛ شاید برای او سفر به عربستان،نه حج، که چیزی بود شبیه بودن در «ولایت عزرائیل»؛ بی اعتقاد به دینی می رفت تا مناسک آن را به جا بیاورد و غیر از تصریح خود او که در فرودگاه بعد از مدت ها نماز میخواند، کرختی لحن روایت او از همسایگانی که از قصدش آگاه می شدند؛ کاملاً این بیاعتقادی را منتقل میکند. اما جلال رفت، طواف کرد و در سعی؛ در آن دشواری که یکی می رفت و یکی می آمد؛ که دیگر مثل طواف آسان نبود؛ بازگشت.
کیست که از «حج» شریعتی بی خبر باشد؟ شریعتی همیشه، در سخنرانی هایش و در نوشته هایش گونه ای میگوید و گونهای مینویسد که لازمه یک «ایدئولوگ» است؛ قاطع، غیر منعطف، این است و جز این نیست. اما در این کتاب که بر خلاف بسیاری دیگر از آثارش هنوز رنگ سالها نگرفته است؛ همان ابتدا اتمام حجت می کند: «این ها برداشت های شخصی من از حج است» این چیست که قلم معلم شهید را هم کند می کند؟
2. حج در فقه؛ یک وجه تمایز بارز با دیگر مناسک دارد. فقهی که بالاترین اعتبار را برای «لفظ» قائل است؛ (چنان که بسیاری فقها تا مدت ها خرید و فروش را بدون جاری کردن صیغه، لزوماً معتبر نمی دانستند) در تشریح چگونگی حج، تنها در یک جا لفظ را لازم می داند، آن هم گفتن تلبیه است. اگر از نمازهای واجب حج بگذریم و از یاد نام خدا برای قربانی؛ در تمام مفردات این فریضه، جایی را نمی یابیم که «سخن گفتن» ضروری باشد: نه در طواف، نه در سعی، نه در وقوف، نه در تقصیر، نه در رمی... انگار کن که می خواهی بی واسطه در محضرش باشی: «صوت و گفت و حرف را بر هم زنم، تا که بی این هرسه با تو دم زنم» انگار انقطاعی است از همه بشرساخته ها: خواه دوخت باشد و خواه زبان. همین که حج به چند روز سال محدود شده است؛ باعث می شود تا «جماعت» بسیاری را همراه و هماهنگ ببینی؛ اما هیچ کدام از مناسک به «جماعت» نیست: تجربه ای برای دگرگون بودن، از این «بودنِ» دگر گونه است که «شدنِ» دگرگون میآید.
3. شاید حج از این جهت مثل روزه باشد؛ ولی رسیدن به درکی از روزه بسیار سادهتر است :میتوانی و نمیکنی؛ تعبیر دیگری از تقوا. اما حج مجموعة اعمالی است که سخت است در عین این که معنایی به هر عمل منفرد میدهی، نظم معنایی آن منظومه را از بین نبری. بیت ا... الحرام، داستانش این قدرها ساده نیست. داستان جلال را شنیدی، بگذار من هم از دوست دیگری بگویم؛ دوستی که از فعالان بنام جریانهای مارکسیستی سالهای اخیر بود؛ میگفت بعد از عمرهای که رفتم، عبور کردم: «برایم معنا نداشت، یک خانه سنگی که مردم دورش می گردند»، چیست این عمیق با معنا! بعضی آن طور میفهمندش و بعضی این طور نمیفهمندش.
4. من فکر میکنم، فکر میکنم و فقط هم یک برداشت شخصی و بسا ذوقی است که حج نقطه عزیمت ایمانی است؛ گلوگاه اسماعیل است؛ در این برخورد، به خودت بستگی دارد، ممکن است ببری و ممکن است نبرد. فکر میکنم و فقط هم فکر میکنم، این یک برداشت شخصی است که شاید حج میراث ابراهیم، «پدر ایمان» باشد. شاید بعد از آن که یقین کردی به براهین عقلی، بعد از آن که یقین کردی لا احب الافلین، بعد از آن که یقین کردی لئن لم یهدنی«ربی» لاکونن من القوم الضالین، بعد از این ها می آیی اینجا و اینجا دیگر چون و چرا نمیکنی،چون که،چرا که، «ایمان» داری، هرچه میگوید، می کنی. شاید هم نه، شاید هم این گونه نباشد. اصلا چه دلیلی دارد که بخواهیم به بیرنگِ بیواسطگی خدا و آدم؛ رنگ دریافت و فهم خودمان را بزنیم؟
5. این شبها که می رسد، شبهای «و واعدنا»ست، شب هایی که اضافه شدند تا «کلمتِ» پروردگار تمام شود. پایان کلمه در منتهای چله ای که حسین(ع) از آن حرکت کرد.
+ نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 20:9  توسط م.م.ب
|
دارم فکر می کنم الان می خندی به حرف های بازجویت یا نه؟ مثل همان روز که استاد داشت حرف های عجیب می زد و خم شده بودی زیر صندلی و آن قهقهه بی صدایت را اجرا می کردی. حتما چهار تا از آن تزهای عجیب و غریبشان را که بدهند دیگر نتوانی جلوی خودت را بگیری و حتم دارم از علی عبدالرازق بهشان رفرنس می دهی... ولی پیش خودم می گویم نه، پررو جلوشان می ایستی و می گویی تفهیم اتهام کنید نه تفتیش عقیده. بماند. می دانم تاب نمی آوری و شروع می کنی به بحث های ایدئولوژیک
دارم فکر میکنم به این کارهایی که این روزها جرم است و فکر می کنم این چه کشوری است که امنیت ملیش با کافی شاپ رفتن تو و احمد طاهری و علیرضا موسوی به هم می خورد؛ واقعا چه کشوری است؟
دارم فکر می کنم خودشان احساس نمی کنند یک کم افراط می کنند؛ یاد علیرضا موسوی که می افتم، پیش خودم می گویم ما زیادی بچه نیستیم برای این که پایمان به بند ۲۰۹ باز شود؟ همین شنبه پیش بود که احمد پیش خاتمی کت و شلوارپوش شده بود و رسمی، و من می خندیدم، انگار این بزرگونگی لقمه دهن ماها نباشد...
هی، آقای رتبه ۸، مبادا نومید بشوی، توی بند که نشسته ای، حواست به تحقیق نظام ها باشد؛ می دانم زود برمی گردی.
در همایش فلسفه اسلامی و چالش های جهان امروز میزگردی با عنوان فلسفه حقوق برگزار شد. گزارشی از این میزگرد برای روزنامه جهان اقتصاد نوشتم که در روز یکشنبه چاپ شد و می توانید آن را در اینجا بخوانید. اما برای این که سریعتر به اصل مطلب دسترسی داشته باشید آن را در ادامه مطلب وبلاگ می گذارم.
هرچند ابتدای بحث ممکن است جز به مذاق فلسفی هاو حقوقی ها خوش نیاید؛ به همه دوستانی که دغدغه دموکراسی دارند، بالاخص دوستان سبز توصیه می کنم گزارش را از بعد از سرفصل همه چیز در گرو مفهوم قانون پی بگیرند.
سه، چهار سال پیش که تازه دانشجوی قم شده بودم و گذارم به تهران افتاده بود؛ وقتی برای اولین بار با میدان انقلاب مواجه شدم، ایستادم و با حسی نوستالژیک تحلیلش کردم. الان تصویر دقیقی از آن نماد سبزرنگ در ذهنم نیست، اما برای آن روزهای من که هنوز به شدت ایدئولوژی زده بودم و در تاریخ ها گیر و درگیر کاریزماها؛ عجیب بود و دوست داشتنی. انگار آدمی را در ابتدای انقلاب منجمد کرده بودی و دقیقاً داشت روایت آن روزها را می کرد. هیچ چیز آن نماد به امروز نمی خورد و ربط نداشت.
گذشت تا امسال که دانشجوی تهران شدم و بیش از پیش گذرم به انقلاب می افتاد. حالا هر بار که به میدان انقلاب می رسم با حسرت به جای خالی آن نماد نگاه می کنم؛ نماد انقلاب 57 و هاشوری که از تفکر غالب آن سال ها بر آن نماد خورده بود... کاش آن نماد را در موزه ای، در جایی برای نمایش عموم می گذاشتند تا بلکه گذشته چراغ راه آینده باشد. چه اشکالی داشت اگر دست به اصلاح اکباتان تهران نمی زدند تا آن جاویدشاه بماند برای نسل های بعدی و بدانند هیچ حکومتی به لطف پرهزینه ترین تبلیغات ماندگار نیست. چه اشکالی داشت آرم آلمان نازی از کاخ دادگستری از بین نمی رفت تا آیندگان به درکی عینی از استعمار می رسیدند. چه اشکالی داشت تا صلیب میدان آزادی بر جا می ماند و خاطره ای می شد و نمونه ای می شد صد بار راستگوتر از کتاب های مغرضانه ای (از این طرف و از آن طرف) که روایتگر سیاست های فرهنگی پهلوی دوم و ندانم کاری هایش بود.
حافظ ها را نگیرید که بی حافظه می شویم، بی تاریخ می شویم. بی چراغ می شویم...
باتومت مهم نبود. آن نگاهت مهم بود. این قدر آدم غریبه یکجا، ندیده بودم در زندگیم. وقتی باتومت را بالا می بردی و می چرخاندی احساس می کردم سمفونی نفرت در وجود تو می نوازد که چنین خوش می رقصی و می زنی. بدمستی می کردی و عربده می کشیدی. فکر می کردم پای بساط شرب جوهر حیوان بودن بغدادت خراب باشد، اما نبود. بدمستی می کردی، نخورده مستی نمی کردی.
با باتوم افتادی به جان آن پسر و تا آمدم نجاتش بدهم کفشم گم شد.
اشک آور زدی و آن دختر تا آمد خودش را نجات بدهد آرامشش گم شد.
اسپری فلفل دستت گرفتی و ذهن مامورهای نیروی انتظامی پر از سوال شد.
سوال پرسیدم، دستگیرم کردی و عکسم را گرفتی و حتماً به فنای فی الله رسیده بودی که چنان می خندیدی و رهایم کردی. گفتم ببین با من چه کردند، گفتی حقت بود.
میکروفون را دست گرفته بودی و داد می زدی مزدور آمریکایی، ما آمدیم کجایی. تا می آمدیم طرفت که بگوییم ما همه فرزندان ایرانیم، ما اینجاییم حمله می کردی.
ما را گروه گروه در خیابان های تهران زندانی کردی و راه پس و پیش بستی و زدی و زدی و زدی و زدی تا کدام عقده ات وا شود؟
می دانی چرا این همه لشکری را که به عشق رهبر آمده بود( و از کریمخان رفتم طالقانی و رفتم دروازه دولت و دانشگاه تهران؛ همه شان 2000 نفر نبودند) «تو» خطاب می کنم؟ چون واژه ی دیگری نیست. همه روی هم به اندازه یک آدم انسانیت نداشتید. 50 نفر بودی کلهم در میدان 7 تیر با چندصد چماق به دست حامی. نماز می خواندی و به نگاه های خسته ی آن همه آدم دور و برت توجهی نمی کردی. لابد در آن لحظات گمان می کردی لولاک لما خلقت الافلاک....
امروز من جمهوری اقلیت را دیدم. اکثریت باتوم می خورد و فرار می کرد. و اقلیت های 50 نفری تحت کنف چماق شعار می دادند. امروز من جمهورری باتوم را دیدم.
من کفشم را پیدا کردم. آن دختر نگران هم حکما وقتی سوار ماشین شد، آرامشش را. آن مامور نیروی انتظامی هم که به من گفت :«برو، اگر ما جواب گرفتیم، تو هم می گیری» آن هم به زودی جوابش را پیدا می کند. اما تو چه می کنی که نه تنها دین و ایمانت را در این قمار باخته ای که انسانیتت را هم از کف داده ای...تو که حتی تو هم برایت زیاد است. تو چه می کنی؟
نوشته ی پیشین فقط در پی طرح این مطلب بود که زبان مخلوق است تا مقدمه ای باشد بر این حرف. اول دو بررسی موردی: دروغ و صیغه عقد نکاح و بعد از آن پایانی که بیش از دوسال است ذهنم را مشغول کرده.
اکثر ما دروغ را کلامی می دانیم که حقیقت در آن قلب شده باشد. آیا به این اندیشیده ایم که مقوم ذاتی و رکن رکین دروغ چیست؟ قلب حقیقت یا کلام بودن؟ پرواضح است که قلب حقیقت ستون خیمه ی مفهوم دروغ است، اگر چنین باشد دروغ محدود به سخنی که قلب حقیقت کرده است نمی باشد؛ دروغ در هر حامل معنایی که تجلیگاه قلب حقیقت باشد جلوه گر می شود. حرکت دست و پا؛ تکان دادن سر یا هر فعلی که حکایت از حقیقت نکند. حتی بوسه ی مصلحتی. بی توجهی به این که زبان مخلوق است سبب شده تا ارباب دین در وضع احکام به قشر و پوسته ای بچسبند که دم دستی ترین درک ممکن از یک حرمت یا حلیت است. در این معنا کمال حق است که به فقها نسبت اهل ظاهر بدهیم.
در عقد نکاح تذکر یک نکته ضروری است. که فتوای غالب و بسا اتفاقی فقهای شیعه بر این است که عقد نکاح تشریفاتی نیست. عقود تشریفاتی (در برابر عقود رضایی) عقدها و معاملاتی هستند که در آن ها تشریفات خاصی شرط است. مثلا در پیش فروش میوه های یک باغ، به صرف رضایت طرفین مالکیت منتقل نمی شود. بلکه بهای میوه ها باید در همان زمان عقد پرداخته شود. اما عقود رضایی در مقابل صرفاً مبتنی بر رضایت طرفین است. حال پرسش در اینجاست که اگر نخواهیم عقد نکاح را تشریفاتی بدانیم صیغه ی انکحت و قبلت چه موضوعیتی دارد؟ چه اجباری هست که حتماً صیغه ی عقد به لفظ عربی خوانده شود. حتی به نظر می رسد که خوانده شدن آن به زبان فارسی یا هر زبان دیگری نه تنها موضوعیت ندارد بلکه هر عملی که دلالت بر رضایت طرفین داشته باشد، کافی است که عقد را منعقد بدانیم. یعنی زن و مردی که خالی از موانع نکاحند(موانع نکاح نظیر خواهر و برادری) می توانند با رضایت طرفینی، بدون قرائت صیغه عقد نزدیکی کنند و آن ها را در نکاح و رابطه شان را مشروع بدانیم. (بگذریم از این که وجود تشریفات برای نکاح به جهت حفظ نظم عمومی یک ضرورت است و ذهن فقهی با چنین مفهومی، نظم عمومی، اساساً بیگانه است)
این بررسی های موردی نشان می دهد که میان زبان و دین لزوماً رابطه ای وجود ندارد. مثال اول ثابت کرد که زبان ناتوان از تقلیل دین است و مثال دوم نشان داد که نمی توان بیان دین و التزام به آن را منحصر در قالب های زبانی دانست. اصلی ترین پرسش در این جاست که خالق چگونه می تواند با زبان مخلوق سخن بگوید؟ آیا زبان مخلوق تاب معانی خداوند را دارد؟ بسته شدن حرف های خالق در چارچوب های تنگ زبان بشرساخت موجب تقلیل معانی عمیق الهی باشد؟ پرسش از مسیری جدید همان سوال پروژه ی مجتهد شبستری است. خداوند و پیامبر هر کدام چه نقشی در تالیف قرآن دارند؟
+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 13:16  توسط م.م.ب
|
بسیاری از پدیده ها در پیرامون ما هستند که کمتر می شود جهان را بدون آن ها تصور کنیم. روز به روز این پدیده ها بیشتر می شوند و تازه ها راه را بر جلوه ی کهنه ها می بندند. آن قدر که کهنه ترین ها را آن چنان نمی بینیم که کمتر به این فکر می افتیم شاید این پدیده ها روزی نبوده اند... اینترنت، مانیتور، تلویزیون، جاده، تا برسد به زبان. چقدر اندیشیده ایم به این که زبان بی اصالت و وابسته به وجود بشر است؟
هر انسان معمول و متعارفی در بدیهی خانه ی ذهنش زبان را مانند حواس پنجگانه از ابتدا همراه بشر می داند. اما کمی تامل به این نتیجه می انجامد که زبان نیز پدیده ای است که بشر در طول تکوین تمدنش آن را به وجود آورده است. مثل میزی که پشت آن می نشیند، مثل چاقویی که با آن میوه را می برد و مثل چماقی که با آن شکار می کند.
این ادعا که زبان ابزار تفکر انسان است نیز ادعایی غلط است. انسان بدون زبان هم می تواند بیاندیشد، شاید سخت تر، ولی می تواند. وقتی من می گویم رخت آویز تصویر خاصی در ذهن شما پدید می آید، شما در حقیقت با این تصویر است که می اندیشید نه با لفظ رخت آویز. حتی وقتی از موضوعاتی انتزاعی نظیر دین، فرهنگ، تمدن و ... که بدیل فیزیکی ندارند سخن به میان می آید شما نه به مدد واژه ای که دلالت بر مفهوم دین یا فرهنگ می کند، بلکه به یاری ادراک تان(conception) از مفهوم (concept) دین می اندیشید. در یک استدلال منطقی می توان این گونه گفت که زبان پدیداری از تفکر انسان است. چگونه ممکن است که معلول سبب علت باشد؟ البته زبان نقش غیرقابل انکاری در تفکر دارد، با استفاده از زبان اندیشیدن ساده می شود.به جای این که یک تفصیل طول و دراز از یک مفهوم را تصور کنیم با یک واژه خود را راحت می کنیم.
زبان نظام الفاظ و نه معانی است. این نکته کلیدی ترین نقطه ی عزیمت بحث است. این را فراموش نکنید معنا وجودی مستقل از زبان دارد. «دروغ» «lie» «کذب» همه لفظ هایی هستند که دلالت بر یک معنای واحد می کنند. این معنا به هیچ وجه وابسته به زبان نیست، چرا که زبان یگانه راه بیان و انتقال معنا نیست. به تابلوهای راهنمایی و رانندگی توجه کنید. هر تابلویی دلالت بر معنایی می کند، بدون این که نظام تابلوها را زبان بدانیم، یا هر تابلویی را لفظ فرض کنیم. شاید بعضی در این مثال مناقشه کنند. چیزهای زیادی وجود دارد که بار معنایی دارند و از دایره ی الفاظ و زبان خارجند. بوسیدن. این می تواند دلالت بر معنایی کند بی آن که از لفظی بهره برده شود. البته آلترناتیوهای زبان در بیان معانی می توانند همه گیر نباشند. همان طور که زبان نیست. عمل بوسیدن می تواند دلالت بر عشق، محبت، دوست داشتن، سلام و یا هر چیز دیگری بکند. بستگی به تلقی افراد درگیر در عمل بوسیدن دارد. همان گونه که یک واژه ی فارسی نیز همه گیر نیست؛ بستگی به تلقی افراد درگیر در فارسی سخن گفتن دارد و در همه جای جهان لزوما معنایی را متبادر نمی کند.
این همه را می گویم تا به اصل حرف برسم که زبان واسطه ای بیش نیست و در میان ما آدم ها دلالی می کند. وقتی زبان خودش اصالت ذاتی نداشته باشد طبیعتاً وابسته های به زبان نیز چنین حالتی دارند. زبان همان قدر که می تواند در جابجایی معانی خدمت کند می تواند آن ها را به بند بکشد! زبان حتی می تواند مانند بسیاری دیگر از مصنوعات بشری، انسان را مستحمر و اجیر خود کند. اگر این را در ذهنتان جا بیاندازید که زبان اصالتی ندارد، انقلابی در نگرشتان به جهان پدید می آید.
ادامه دارد....
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 10:16  توسط م.م.ب
|
در روزهای اخیر در وبلاگستان فارسی واکنش شدیدی به انتقاد دکتر مهدی خزعلی از شعار نه غزه نه لبنان صورت گرفته است. بسیاری به او تاخته اند که چرا چنین گفته است و خواستار تجدیدنظرش در این موضع شده اند.
البته این اظهر من الشمس است که هر کس می تواند هر نظری که خواست داشته باشد و صد البته هرکس هم که بخواهد می تواند با این نظر مخالفت کند. اما واکنش عجیب و غریب و چکشی بعضی از وبلاگ نویسان فارسی به مهدی خزعلی و داغ شدن این مواضع در بالاترین موجب تاسف و ناراحتی است.
سبزها نباید فکر کنند چون مظلومند لزوماً محقند. این از داغ های شومی است که حکومت های مستبد بر اندیشه ی مخالفان خویش می گذارند: فضای بسته و سرکوبگرانه به همان اندازه که موجب اتحاد مخالفان می شود می تواند یکدستی توام با عصبی شدن آنان را نیز به همراه داشته باشد. تالی فساد این یکدستی توام با عصبیت این است که مخالفان اولا هیچ انتقادی را برنتابند و در ثانی اگر به پیروزی برسند دست به انتقام گیری های گسترده و کور بزنند. عمده تندروی هایی که در ابتدای انقلاب صورت گرفت معلول فضای بسته ی رژیم پهلوی بود. امروز دوباره آن زخم سرباز کرده است و اگر دموکراسی خواهان به فکر علاج آن نباشند بازی را از پیش باخته اند.
جنبش سبز یک جنبش چریکی و سازمان یافته نیست که متعهدین به آن تحت امر مطلق یک مرکزیت قدر اقتدار باشند. ویژگی جنبش در آن است که همه به رغم اختلافات فراوانی که دارند خواهان ملی شدن قدرت سیاسی و رفع ابهام از نتایج انتخابات ۸۸ هستند. این اختلاف دیدگاه ها را باید ارج نهاد، ولو این که اختلاف در مقاطعی موجب بروز انتقادهای روشی به خود جنبش شود.
شاید کمتر کسی به این توجه داشته باشد که عمده عامل فروپاشی بلوک شرق در برابر بلوک غرب نه الغای مالکیت خصوصی و حذف رقابت که از میان بردن سنت خود انتقادی بود. هر چه قدر که لیبرال ها با بسط قرائت و خودانتقادی سعی در جبران نقاط ضعف خویش و جذب گستره ی بیشتری از تفکرات به خود بودند مارکسیست-لنینیست ها با برچسب زنی های فراوان هر روز اندیشه ای را از خود راندند.
حتی حکومت دینی نیز فی نفسه ناکارآمد و غیر اخلاقی نیست؛ خطری که همواره و در هر شرایطی حکومت دینی را تهدید می کند آن است که ارباب قدرت که همزمان ارباب دین هم هستند گمان کنند که در ساحت قدرت(چونان ساحت دین) به منبع لایزال وحی الهی متصلند و آنچه کشف کرده اند حقیقت تردیدناپذیر ازلی و ابدی است.
باید خودانتقادی را ترویج کرد و سبزها باید از کسی را که از آنها انتقاد می کند تمجید کنند.
مهدی خزعلی خودی است، با تعصب های جاهلی او را غیرخودی نکنیم.
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 14:6  توسط م.م.ب
|
استفاده نکنید، از IE استفاده نکنید. این همه مرورگر به درد بخور، فایرفاکس، کروم، اپرا... از این مرورگر آشغال که با قالب وبلاگ من مشکل دارد، استفاده نکنید