تبليغاتX
بيگاه ها

بيگاه ها

چه قدر مثل تو هستم؟..................چه قدر مثل خودم؟

من کفشم را، آن دختر آرامشش را اما تو انسانیتت را نه؛ تو پیدا نکردی

باتومت مهم نبود. آن نگاهت مهم بود. این قدر آدم غریبه یکجا، ندیده بودم در زندگیم. وقتی باتومت را بالا می بردی و می چرخاندی احساس می کردم سمفونی نفرت در وجود تو می نوازد که چنین خوش می رقصی و می زنی. بدمستی می کردی و عربده می کشیدی. فکر می کردم پای بساط شرب جوهر حیوان بودن بغدادت خراب باشد، اما نبود. بدمستی می کردی، نخورده مستی نمی کردی.

با باتوم افتادی به جان آن پسر و تا آمدم نجاتش بدهم کفشم گم شد.

اشک آور زدی و آن دختر تا آمد خودش را نجات بدهد آرامشش گم شد.

اسپری فلفل دستت گرفتی و ذهن مامورهای نیروی انتظامی پر از سوال شد.

سوال پرسیدم، دستگیرم کردی و عکسم را گرفتی و حتماً به فنای فی الله رسیده بودی که چنان می خندیدی و رهایم کردی. گفتم ببین با من چه کردند، گفتی حقت بود.

میکروفون را دست گرفته بودی و داد می زدی مزدور آمریکایی، ما آمدیم کجایی. تا می آمدیم طرفت که بگوییم ما همه فرزندان ایرانیم، ما اینجاییم حمله می کردی.

ما را گروه گروه در خیابان های تهران زندانی کردی و راه پس و پیش بستی و زدی و زدی و زدی و زدی تا کدام عقده ات وا شود؟

می دانی چرا این همه لشکری را که به عشق رهبر آمده بود( و از کریمخان رفتم طالقانی و رفتم دروازه دولت و دانشگاه تهران؛ همه شان 2000 نفر نبودند) «تو» خطاب می کنم؟ چون واژه ی دیگری نیست. همه روی هم به اندازه یک آدم انسانیت نداشتید. 50 نفر بودی کلهم در میدان 7 تیر با چندصد چماق به دست حامی. نماز می خواندی و به نگاه های خسته ی آن همه آدم دور و برت توجهی نمی کردی. لابد در آن لحظات گمان می کردی لولاک لما خلقت الافلاک....

امروز من جمهوری اقلیت را دیدم. اکثریت باتوم می خورد و فرار می کرد. و اقلیت های 50 نفری تحت کنف چماق شعار می دادند. امروز من جمهورری باتوم را دیدم.

من کفشم را پیدا کردم. آن دختر نگران هم حکما وقتی سوار ماشین شد، آرامشش را. آن مامور نیروی انتظامی هم که به من گفت :«برو، اگر ما جواب گرفتیم، تو هم می گیری» آن هم به زودی جوابش را پیدا می کند. اما تو چه می کنی که نه تنها دین و ایمانت را در این قمار باخته ای که انسانیتت را هم از کف داده ای...تو که حتی تو هم برایت زیاد است. تو چه می کنی؟



+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 22:52  توسط م.م.ب  Balatarin

دین خالق و زبان مخلوق

نوشته ی پیشین فقط در پی طرح این مطلب بود که زبان مخلوق است تا مقدمه ای باشد بر این حرف. اول دو بررسی موردی: دروغ و صیغه عقد نکاح و بعد از آن پایانی که بیش از دوسال است ذهنم را مشغول کرده.

اکثر ما دروغ را کلامی می دانیم که حقیقت در آن قلب شده باشد. آیا به این اندیشیده ایم که مقوم ذاتی و رکن رکین دروغ چیست؟ قلب حقیقت یا کلام بودن؟ پرواضح است که قلب حقیقت ستون خیمه ی مفهوم دروغ است، اگر چنین باشد دروغ محدود به سخنی که قلب حقیقت کرده است نمی باشد؛ دروغ در هر حامل معنایی که تجلیگاه قلب حقیقت باشد جلوه گر می شود. حرکت دست و پا؛ تکان دادن سر یا هر فعلی که حکایت از حقیقت نکند. حتی بوسه ی مصلحتی. بی توجهی به این که زبان مخلوق است سبب شده تا ارباب دین در وضع احکام به قشر و پوسته ای بچسبند که دم دستی ترین درک ممکن از یک حرمت یا حلیت است. در این معنا کمال حق است که به فقها نسبت اهل ظاهر بدهیم.

در عقد نکاح تذکر یک نکته ضروری است. که فتوای غالب و بسا اتفاقی فقهای شیعه بر این است که عقد نکاح تشریفاتی نیست. عقود تشریفاتی (در برابر عقود رضایی) عقدها و معاملاتی هستند که در آن ها تشریفات خاصی شرط است. مثلا در پیش فروش میوه های یک باغ، به صرف رضایت طرفین مالکیت منتقل نمی شود. بلکه بهای میوه ها باید در همان زمان عقد پرداخته شود. اما عقود رضایی در مقابل صرفاً مبتنی بر رضایت طرفین است. حال پرسش در اینجاست که اگر نخواهیم عقد نکاح را تشریفاتی بدانیم صیغه ی انکحت و قبلت چه موضوعیتی دارد؟ چه اجباری هست که حتماً صیغه ی عقد به لفظ عربی خوانده شود. حتی به نظر می رسد که خوانده شدن آن به زبان فارسی یا هر زبان دیگری نه تنها موضوعیت ندارد بلکه هر عملی که دلالت بر رضایت طرفین داشته باشد، کافی است که عقد را منعقد بدانیم. یعنی زن و مردی که خالی از موانع نکاحند(موانع نکاح نظیر خواهر و برادری) می توانند با رضایت طرفینی، بدون قرائت صیغه عقد نزدیکی کنند و آن ها را در نکاح و رابطه شان را مشروع بدانیم. (بگذریم از این که وجود تشریفات برای نکاح به جهت حفظ نظم عمومی یک ضرورت است و ذهن فقهی با چنین مفهومی، نظم عمومی، اساساً بیگانه است)

این بررسی های موردی نشان می دهد که میان زبان و دین لزوماً رابطه ای وجود ندارد. مثال اول ثابت کرد که زبان ناتوان از تقلیل دین است و مثال دوم نشان داد که نمی توان بیان دین و التزام به آن را منحصر در قالب های زبانی دانست. اصلی ترین پرسش در این جاست که خالق چگونه می تواند با زبان مخلوق سخن بگوید؟ آیا زبان مخلوق تاب معانی خداوند را دارد؟ بسته شدن حرف های خالق در چارچوب های تنگ زبان بشرساخت موجب تقلیل معانی عمیق الهی باشد؟ پرسش از مسیری جدید همان سوال پروژه ی مجتهد شبستری است. خداوند و پیامبر هر کدام چه نقشی در تالیف قرآن دارند؟


+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 13:16  توسط م.م.ب  Balatarin

واسطه گری زبان

بسیاری از پدیده ها در پیرامون ما هستند که کمتر می شود جهان را بدون آن ها تصور کنیم. روز به روز این پدیده ها بیشتر می شوند و تازه ها راه را بر جلوه ی کهنه ها می بندند. آن قدر که کهنه ترین ها را آن چنان نمی بینیم که کمتر به این فکر می افتیم شاید این پدیده ها روزی نبوده اند... اینترنت، مانیتور، تلویزیون، جاده، تا برسد به زبان. چقدر اندیشیده ایم به این که زبان بی اصالت و وابسته به وجود بشر است؟

هر انسان معمول و متعارفی در بدیهی خانه ی ذهنش زبان را مانند حواس پنجگانه از ابتدا همراه بشر می داند. اما کمی تامل به این نتیجه می  انجامد که زبان نیز پدیده ای است که بشر در طول تکوین تمدنش آن را به وجود آورده است. مثل میزی که پشت آن می نشیند، مثل چاقویی که با آن میوه را می برد و مثل چماقی که با آن شکار می کند.

این ادعا که زبان ابزار تفکر انسان است نیز ادعایی غلط است. انسان بدون زبان هم می تواند بیاندیشد، شاید سخت تر، ولی می تواند. وقتی من می گویم رخت آویز تصویر خاصی در ذهن شما پدید می آید، شما در حقیقت با این تصویر است که می اندیشید نه با لفظ رخت آویز. حتی وقتی از موضوعاتی انتزاعی  نظیر دین، فرهنگ، تمدن و ... که بدیل فیزیکی ندارند سخن به میان می آید شما نه به مدد واژه ای که دلالت بر مفهوم دین یا فرهنگ می کند، بلکه به یاری ادراک تان(conception) از مفهوم (concept) دین می اندیشید. در یک استدلال منطقی می توان این گونه گفت که زبان پدیداری از تفکر انسان است. چگونه ممکن است که معلول سبب علت باشد؟ البته زبان نقش غیرقابل انکاری در تفکر دارد، با استفاده از زبان اندیشیدن ساده می شود.به جای این که یک تفصیل طول و دراز از یک مفهوم را تصور کنیم با یک واژه خود را راحت می کنیم.

زبان نظام الفاظ  و نه معانی است. این نکته کلیدی ترین نقطه ی عزیمت بحث است. این را فراموش نکنید معنا وجودی مستقل از زبان دارد. «دروغ» «lie» «کذب» همه لفظ هایی هستند که دلالت بر یک معنای واحد می کنند. این معنا به هیچ وجه وابسته به زبان نیست، چرا که زبان یگانه راه بیان و انتقال معنا نیست. به تابلوهای راهنمایی و رانندگی توجه کنید. هر تابلویی دلالت بر معنایی می کند، بدون این که نظام تابلوها را زبان بدانیم، یا هر تابلویی را لفظ فرض کنیم. شاید بعضی در این مثال مناقشه کنند. چیزهای زیادی وجود دارد که بار معنایی دارند و از دایره ی الفاظ و زبان خارجند. بوسیدن. این می تواند دلالت بر معنایی کند بی آن که از لفظی بهره برده شود. البته آلترناتیوهای زبان در بیان معانی می توانند همه گیر نباشند. همان طور که زبان نیست. عمل بوسیدن می تواند دلالت بر عشق، محبت، دوست داشتن، سلام و یا هر چیز دیگری بکند. بستگی به تلقی افراد درگیر در عمل بوسیدن دارد. همان گونه که یک واژه ی فارسی نیز همه گیر نیست؛ بستگی به تلقی افراد درگیر در فارسی سخن گفتن دارد و در همه جای جهان لزوما معنایی را متبادر نمی کند.

این همه را می گویم تا به اصل حرف برسم که زبان واسطه ای بیش نیست و در میان ما آدم ها دلالی می کند. وقتی زبان خودش اصالت ذاتی نداشته باشد طبیعتاً وابسته های به زبان نیز چنین حالتی دارند. زبان همان قدر که می تواند در جابجایی معانی خدمت کند می تواند آن ها را به بند بکشد! زبان حتی می تواند مانند بسیاری دیگر از مصنوعات بشری، انسان را مستحمر و اجیر خود کند. اگر این را در ذهنتان جا بیاندازید که زبان اصالتی ندارد، انقلابی در نگرشتان به جهان پدید می آید.

ادامه دارد....


+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 10:16  توسط م.م.ب  Balatarin

خود انتقادی نیاز مبرم دموکراسی خواهی ایرانی

در روزهای اخیر در وبلاگستان فارسی واکنش شدیدی به انتقاد دکتر مهدی خزعلی از شعار نه غزه نه لبنان صورت گرفته است. بسیاری به او تاخته اند که چرا چنین گفته است و خواستار تجدیدنظرش در این موضع شده اند.

البته این اظهر من الشمس است که هر کس می تواند هر نظری که خواست داشته باشد و صد البته هرکس هم که بخواهد می تواند با این نظر مخالفت کند. اما واکنش عجیب و غریب و چکشی بعضی از وبلاگ نویسان فارسی به مهدی خزعلی و داغ شدن این مواضع در بالاترین موجب تاسف و ناراحتی است.

سبزها نباید فکر کنند چون مظلومند لزوماً محقند. این از داغ های شومی است که حکومت های مستبد بر اندیشه ی مخالفان خویش می گذارند: فضای بسته و سرکوبگرانه به همان اندازه که موجب اتحاد مخالفان می شود می تواند یکدستی توام با عصبی شدن آنان را نیز به همراه داشته باشد. تالی فساد این یکدستی توام با عصبیت  این است که مخالفان اولا هیچ انتقادی را برنتابند و در ثانی اگر به پیروزی برسند دست به انتقام گیری های گسترده و کور بزنند. عمده تندروی هایی که در ابتدای انقلاب صورت گرفت معلول فضای بسته ی رژیم پهلوی بود. امروز دوباره آن زخم سرباز کرده است و اگر دموکراسی خواهان به فکر علاج آن نباشند بازی را از پیش باخته اند.

جنبش سبز یک جنبش چریکی و سازمان یافته نیست که متعهدین به آن تحت امر مطلق یک مرکزیت قدر اقتدار باشند. ویژگی جنبش در آن است که همه به رغم اختلافات فراوانی که دارند خواهان ملی شدن قدرت سیاسی و رفع ابهام از نتایج انتخابات ۸۸ هستند. این اختلاف دیدگاه ها را باید ارج نهاد، ولو  این که اختلاف در مقاطعی موجب بروز انتقادهای روشی به خود جنبش شود.

شاید کمتر کسی به این توجه داشته باشد که عمده عامل فروپاشی بلوک شرق در برابر بلوک غرب نه الغای مالکیت خصوصی و حذف رقابت که از میان بردن سنت خود انتقادی بود. هر چه قدر که لیبرال ها با بسط قرائت و خودانتقادی سعی در جبران نقاط ضعف خویش و جذب گستره ی بیشتری از تفکرات به خود بودند مارکسیست-لنینیست ها با برچسب زنی های فراوان هر روز اندیشه ای را از خود راندند.

حتی حکومت دینی نیز فی نفسه ناکارآمد و غیر اخلاقی نیست؛ خطری که همواره و در هر شرایطی حکومت دینی را تهدید می کند آن است که ارباب قدرت که همزمان ارباب دین هم هستند گمان کنند که در ساحت قدرت(چونان ساحت دین) به منبع لایزال وحی الهی متصلند و آنچه کشف کرده اند حقیقت تردیدناپذیر ازلی و ابدی است.

باید خودانتقادی را ترویج کرد و سبزها باید از کسی را که از آنها انتقاد می کند تمجید کنند.

مهدی خزعلی خودی است، با تعصب های جاهلی او را غیرخودی نکنیم.

این مطلب در بالاترین

این مطلب در دنباله


+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 14:6  توسط م.م.ب  Balatarin

امام انگاری فقیهان شیعه

امام انگاری فقیهان شیعه، موضوع و مبحثی است که طرح آن متعلق به استاد ارجمندم دکتر عبدالرضا علیزاده است که وی در کتاب مبانی رویکرد اجتماعی به حقوق اشاره ای گذرا به آن داشته است.

نویسنده در این کتاب به دنبال ایجاد طرحی برای رشته جامعه شناسی حقوق در ایران است. مسئله ی اصلی جامعه شناسی حقوق چگونگی پویاسازی قواعد حقوقی و تطبیق حقوق با معضلات فرهنگی، سیاسی و اقتصادی روز جامعه است؛ چرا که حقوق نوعاً دارای تاخر فرهنگی(Cultural lag) از دیگر نهادهای اجتماعی است. وی در مسیر طرح علل و عوامل ایستایی حقوق به مسئله ی ایستایی در فقه شیعه می پردازد. پیوند نزدیک حقوق و فقه (خاصه فقه شیعی) در ایران که سابقه ای ورای تجربه ی جمهوری اسلامی داشته و حتی در دوره ی دو پهلوی نیز قطع نشده است، سبب می شود تا بسیاری از معضلات فقه شیعه سایه ی خود را به صورت حادتری بر نظام حقوقی ایران بیافکنند.

مولف به این نکته اشاره می کند که اگرچه باز بودن باب اجتهاد در سنت شیعی فقه، عامل موثری در روزآمدی فقه است؛ اما وجود این انگاره ی ذهنی که فقیهان قدیسانی هستند چون ائمه و برخوردار از همان عصمت، موجب می شود که خواه نا خواه این هاله ی تقدس از ایشان به آرا و فتاوایشان سرایت کرده و پس از مدتی افتای جدید را با چالش روبرو کرده و به مفتی فتوای نو چون بدعت گذار نگریسته می شود.

به عقیده حقیر شاید این مسئله ریشه در تاریخ غلبه تفکرات مرشد پرورانه ی متصوفه در مذهب شیعی دارد که مرجع تعلیم مسائل شریعت چونان قطب راهبر طریقت انگاشته می شود:«خود عامل است به هر آنچه می داند.» حال آن که در فقاهیت و فقیهیت، مهم دانشمندی فقیه است و احاطه ی گسترده ی وی به مسائل به نحوی که بتواند استخراج بهترین حکم کند.

حتی به نظر می رسد مراد از شرط عدالت در فقیه این باشد که وی در استخراج احکام تفسیر به رای نکند و  تا جای ممکن شرایطی عینی در استنباط خویش فراهم کند.


+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 20:12  توسط م.م.ب  Balatarin

ما که فرهنگ نداریم...

دیروز به افتتاحیه نمایشگاه مطبوعات رفتیم، صرفنظر از این که شمار ماموران نیروی انتظامی از روزنامه نگاران و مردم بیشتر بود؛ اما حسن آن خلوتی مفرط این بود که با دوستان قدیمی دیدار تازه شد و به دلیل همراهی با علی اشرف فتحی که قطعاً به مراتب از من سرشناس تر است با بعضی از آشنایان دنیای مجازی هم فرصت دیدار افتاد.

دیروز سعی می کردم هیچ غرفه ای را بی نصیب نگذارم؛ چه ایلنا که خسته نباشید گفتم، چه کیهان و فارس و رجا که گفتگوی کلفت و زمختی با آن ها کردم! اما در لحظات پایانی این نمایشگاه سرد، به غرفه های وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی برخوردیم. نکته جالب این بود که تابلوی غرفه های اداره های فرهنگ و ارشاد اسلامی بسیار مینی مالی بود: ارشاد فارس، ارشاد خوزستان و قس علیهذا. هم اسلامی بودنش و هم فرهنگش را فاکتور گرفته بودند. این شد که به چندتایشان تذکر دادم که شما کاری به کار فرهنگ ندارید، نه؟ و خنده های لطیفشان.... البته این که آقایان معتقدند عصر فرهنگ سرآمده است(اگر اینترنت بی فیلتر دارید رجوع کنید به نامه سه سال پیش مهاجرانی به صفار) و دیگر باید مردم را ارشاد کرد و به ضرب ارشاد به بهشتی بردشان که خودشان هم دقیقه ای در آن نیاسوده اند، بحث دیگری است.

اما آنچه باعث شد این سطور را بنویسم، فیلمی بود که دیشب در اتوبوس آمدن به بروجن دیدم. فیلم مهم نبود. انیمیشن پیشافیلم مهم بود که بارها و بارها دیده امش و هر بار می بینمش ناراحت می شوم. انیمیشنی که وزارت ارشاد این بار ولی با برند کاملش(وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی) ساخته است: «قاچاقچی فیلم وقتی به زندان می افتد در سکانسی فرعی که فقط برای خندیدن خوب است و در وضعیتی که بدمن به معنای تمام کلمه است می گوید شما حق شهروندی من را نادیده می گیرید. من وکیل می خواهم. و بعد هم آفتابه ی کنارش را شوت می کند که تو دیگر چه می گویی.» حتماً انیمیشن ساز نگران سینمای ما در وزارت ارشاد خواسته بگوید این مقوله ی حقوق شهزوندی و حق بر وکیل چیزی است مرتبط با آفتابه یا چیزی مرتبط با چیزهای مرتبط با آفتابه. کم و بیش در همان حد. یقین دارم حقوقدانان و وکلای این مملکت در این چند سال این قدر صنم داشته اند که یاسمن میانشان گم باشد و به این انیمیشن واکنشی نشان ندهند؛ اما می خواهم بدانم سکانداران عرصه ارشاد مملکت چه سودی می برند از این که حقوق شهروندی را که حق انسان بودن و انسان انگاشته شدن در حوزه عمومی است پایمال کنند و بر آن هجا بنویسند. می دانم عاقبت این بی فرهنگی و انسان ستیزی افول از انسانیت است. آنان که در عرصه نظر چنان می اندیشند در عرصه عمل چنین به روی تظاهرات آرام آتش می گشایند.

آری حتی همان قاچاقچی هم از حقوق شهروندی برخوردار است. حتی همان هم حق داشتن وکیل دارد. حتی هم او هم حق دارد که در دوره ی تعقیب از وکیل بهره مند باشد. حتی هم او هم گوهر انسانیت را دارد و از میان معصوم ترینمان کیست که مدعی باشد خطایی نکرده است؟


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 12:40  توسط م.م.ب  Balatarin

ساوه ای دیگر

ریشه ها خشکانده فصلافصل این پاییزها

عقده های ناگزیر از هجرت جالیزها

درس تقوای تو را دیریست از بر کرده ام

کافرم من مطلقا در دین این پرهیزها

دلخوشم از عمق این پیچیدگی پیدا شوم

کشف تار موی تو در نه توی دهلیزها

از انارآویز شعرت سهم من دلتنگی است

ساوه ای دیگر بباید ساخت در تبریزها

۲۶ مهرماه ۸۸


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 22:56  توسط م.م.ب  Balatarin

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 21:14  توسط م.م.ب  Balatarin

بودن یا نبودن، مسئله این است

۱- مدتی به دنبال کشف ذائقه عمومی بودم، مدتی به دنبال دل نویسی بودم، مدتی به دنبال خالی کردن عقده هایم بودم و  بدتر از همه جدی ترین حرف هایم در این وبلاگ بیشتر به شوخی گرفته می شدند؛ این از همه جای قضیه بدتر بود.

۲-  فکر می کنم بیگاه ها نیاز به یک مانیفست جدید دارد(مانیفست اول+مانیفست دوم) این که چه می خواهم بگویم، چه باید بگویم و چگونه وبلاگ را تعریف می کنم؛ این مهم است.

۳- این که پست های جدیم کمتر جدی گرفته می شود و مع الاسف پست هایی که برایشان وقت نمی گذارم یا انعکاسی اند و یا یک تامل ساده و لحظه ای اند با استقبال روبرو می شوند برایم تلخی این پیام را داشت که مردم ما نمی خواهند حرف جدی بشنوند. اما چند روزی است که درکم عوض شده است، من در تعریف مخاطبینم دچار یک اشتباه بزرگ شدم و دلخوش به بازدیدهای بالای مخاطبین غیرجدی شدم. مخاطبین جدی ترجیح می دهند به اینجا سرنزند.

۴-  جدی نوشتن من در بیگاه ها با جدی نوشتنم در قاصدک تفاوت دارد. مهم ترین نکته این است که بیگاه ها را هر چه قدر جدی بازهم به عنوان یک وبلاگ می نویسم و در قاصدک وقتی مطلبی را می گذارم(می گذاشتم سنگین تر است)که برای نشریه ای یا جایی رسمی می نویسم (به همان طریق نوشته بودم). قاصدک را نمی شد بما هو وبلاگ دانست.

۵- برای چه می نویسم و به چه تعهد دارم؟ من بیشتر از دانشجو نیستم. هر روز هم دارم با واقعیتی در زمینه دین٬ حقوق و فرهنگ که زمینه های شخصیتی من اند روبرو می شوم و از درک های این و آن خوشه چینی می کنم. شاید نوشته های ازین پس جدی بیگاه ها در بهترین حالت از دریچه ای نو نگریستن به این درک ها باشد(اگر در حالات معمولی یک درک طبیعی و به عبارتی تقریری دگرگونه از این درک ها نباشد) اما سعی می کنم حرف هایم ارزش گفتن و تازگی ضروری را داشته باشند. به هر حال این عهد را باید با خودم ببندم که به خودبزرگ بینی نظریه پردازی  مبتلا نشوم.

۶- نه فیس بوک٬ نه توییتر نه هیچ شبکه دیگری از این دست نمی تواند جای وبلاگ را پر کند. برای حرف های خودمانیم و غیر جدی ام وبلاگی دیگر دارم. که غیر از دو دوست کسی صاحب حقیقی آن را نمی شناسد و شاید اگر شما کنجکاو نباشید که به حریم شخصیم سرک بکشید و متنم برایتان مهم تر از حاشیه ام نباشد به فکر دسترسی به آن نیافتید. اگر روزی خواستم آن را معرفی می کنم. آن جایی که در آن راحتم. احساساتی می شوم. خوشحال می شوم. ناراحت می شوم. دلتنگ و یا حتی دلباز می شوم.

۷- غیرجدی ترین حرف هایم شاید شعرهایم(اگر بشود گفت شعر) خواهند بود. که خودشان زیادی جدی اند.

۸- دیر به دیرتر به روز می کنم و لی فرق می کنم. خودم می شوم.


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 20:6  توسط م.م.ب  Balatarin

چنین گفت مرضیه

محرم راز تو کو؟

آن گل ناز تو کو؟


+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 20:25  توسط م.م.ب  Balatarin

ُسلام.

و بعد شم خداحافظ

چون احتمالا دیگه اینجا ننویسم. شایدم کمتر بنویسم. شاید اصلا بیشترنوشتم. به هر حال احتمالا جایی بنویسم که خانم ها و آقایان عصا قورت داده محدودم نکنن. شاید هم دوباره همین جا نوشتم!

آهنگ زمینه را مدت ها بود که می خواستم از شاهین نجفی بگذارم. نشد. این را که بی ادبی ندارد گذاشتم و البته از کارهای تامل برانگیزش هم هست.شاهین نجفی گاهی در اوج خشونت و زمختی کلامش شاعرانگی هایی می آید که آدم حال می کند مثل این:

 حسرت بوسیدن لبت وسط خیابون/ عقده هم آغوشی با تو بی ترس زندون....

این ترانه تا همین نصفش محصول همین روزهاس. ادامه اش را شاید در خونه ی نو بنویسم

پر می کشی و آسمون به خاطرت قد میکشه

خورشید شبیه خودته وقتی که چارقد میکشه

صورتشو می پوشونه، چل تیکه ی ابر سیاه

دلش میخاد گریه کنه: گریه ی بی جرم و گناه

گناهای نکردمون، زنجیر بالمون شده....


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 19:37  توسط م.م.ب  Balatarin

روزهای ستاد روز های شاد

پیش نوشت: استاد آهنگ جدید بیرون دادن. بر روی شعر هوشنگ ابتهاج:از...(به دلیل اعلامیه استاد شجریان مبنی بر خودداری از انتشار آهنگ لینک حذف شد)

می فرماید: این فرش که در پای تو گسترده است از خون است، این حلقه ی گل خون است! ای آزادی! از ره خون می آیی اما، می آیی و من در دل می لرزم! این چیست که در دست تو پنهان است، این چیست که در پای تو پیچیده است!

ای آزادی! آیا با زنجیر می آیی؟

اون روزها

با مرتضی صدیقیان می خندیدیم به قمی حرف زدن علی مبینی پور، حلال بفرمایید

با جعفر مرتضوی می خندیدیم به خانم هاشمی، حلال بفرمایید

با اشکان تهوری می خندیدیم به دودره بازی های محمد آجورلو، حلال بفرمایید

با امیر شکوریان می خندیدیم به محافظه کاری های رضا نیکزاد، حلال بفرمایید

با رضا نیکزاد می خندیدیم به کل بساط! ولی امر مسلمین به نمایندگی از کل بساط حلال بفرمایند

ستاد مرکزی که میرفتم دکتر کاتبی سوژه خنده ام می کرد.

من هم دکتر ادیب رو سوژه ی خنده می کردم. قرار بود تو کابینه میرحسین بگذاریمش امام جماعت حرم!

کاش دنیا در همان روزها می ماند و حقوق خوانیم و مسلمانیم متوالیا روی سرم آوار نمی شد


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 13:7  توسط م.م.ب  Balatarin

موسوی با ما چه کرد؟

چند روز پیش که زنگ زدم به حسین تا از خبر روزنامه ایران در مورد انجمن تهران برایش بگویم، گفت سایت این پدر سوخته های تحکیمو دیدی، فکر کردم ادوار را می گوید؛ عتاب کرد که ادوار؟پدرسوخته؟ اونا که الان با ما تو یه جبهن، نه طیف شیرازو می گم....

اصلا حواسم نبود. میرحسین موسوی و عملکرد رهبری همه چیز را عوض کرده اند. اگر در انتخابات بسیاری میان بد و بدتر انتخاب کرده بودیم، امروز کمترین تردیدی در این نداریم که موسوی رهبری ما و این جنبش را به عهده دارد. هیچگاه نمی توانستم کروبی را به خاطر سخنرانی به شدت اصولگرایانه اش در دوم خرداد 86 در پردیس ببخشم. اما این روزها آن را فراموش کرده ام. 

این روزها کسی حرف از انقلاب و دگرگونی نظام سیاسی نمی زند، در عوض همه می خواهند ابهاماتشان در مورد انتخابات رفع شود، نقض قانون اساسی در قوه قضاییه متوقف شود، آمرین واقعی جنایات کوی و کهریزک محاکمه شوند و نهایتاً قدرت سیاسی ملی شود.در این مبارزه همه با نام سبز در کنار هم قرار گرفته ایم.

از دیگر سو عملکرد بسیار ضعیف رهبری در نمازجمعه 29 خرداد(و البته پس از آن) همان گونه که پیش از این نیز اشاره کردم کاری کرد که تمام تئوری پردازی های ما از آن عاجز بود. وی به جای آن که مثل سابق ژست پدر بیطرف بگیرد و از طریق بازوهایش به اعمال برنامه هایش بپردازد طی یک اشتباه بسیار استراتژیک خود مستقیماً به صحنه آمد و حتی سبب شد سویه ی شعارهای خودجوش به سمت او و پسرش مجتبی بگردد.

شاید بسیاری ندانند، اما اعتقاد استوار به ولایت فقیه و مصداق آن، چنان برای طیف قابل توجهی از اصلاح طلبان ضروری بود که ریشه بسیاری از اختلافات سال های اخیر اصلاح طلبان به آن بازمی گشت. حتی گاه گداری اخباری از درون جبهه مشارکت و به خصوص سازمان مجاهدین انقلاب در این خصوص به گوش می رسید.

مثلاً تشکلی که دوره ای در آن فعالیت داشتم؛ انجمن اسلامی دانشگاه تهران که پس از تحولات 84  نازل ترین جایگاه در مدیریت دانشگاه تهران طی سی سال گذشته را تجربه میکرد، از اعتقاد اعضای کادر و بدنه اش به ولایت فقیه غافل نماند و در دو حرکت یک بار در سال 84 و بار دیگر در سال 87 جمعی از فعالترین اعضایش را حذف کرد. بار اول به بهانه ی عدم اعتقاد به اسلام سیاسی از وحید عابدینی(که البته سکولار نبود) و محمدعلی کدیور و حسین دباغ تا مجتبی بیات و مهدی شیرزاد و البته لاییک هایی چون محمد باقرپور را حذف کرد(و ما نیز همراهی کردیم) و در حرکت دوم منتقدین نظری ولایت فقیه را، که البته این بار به استثنای حسین نقاشی و داود دشتبانی؛ ما مهره هایی کم نام و نشان تر بودیم. من که هیچ گاه تصویر شعبده بازی های عجیب و غریبشان در راه پیاده کردن این طرح را فراموش نمی کنم؛ اما این روزها دارم می شنوم از پشیمانی یکایکشان برای جان فدایی در راه ولایت. 

همه ی این ها برکات"موسوی 88" بود و آغازگر عصری جدید در راه دموکراسی خواهی ایرانی.

این روزها که از حال و روز مبهم عبدالله مومنی می شنوم، به خاطر بمب پیامکی انجمن تهرانیها در نوروز 86 متاسف می شوم. آن هم داستانی دارد. داستانی که امیدوارم تلخیش در پرتو این وحدت محو شده باشد.


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 22:55  توسط م.م.ب  Balatarin

پررو و ترسو(2)

در این بی حوصلگی به یک جمله نه چندان قدیمی از خودم برخوردم و لذت بردم:

وقتی فهمیدم کار این مملکت سامان نمی گیرد که دیدم دو گروه از مردم در ائتلافی نانوشته اکثریت دارند:

پرروهایی که بیش از حقشان می خواهند

ترسوهایی که حقشان را نمی خواهند


+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 15:22  توسط م.م.ب  Balatarin

برای آزادی کافران به طاغوت دعا کنید

حمزه غالبی

بار اول که حمزه غالبی را دیدم٬ دیدار خصوصی جمعی از دانشجویان با دکتر سروش بود٬ بهمن سال گذشته٬ به دعوت حسین نقاشی رفتم. آن روز خنده از چهره اش محو نمی شد. روزهای اولی که آمدن موسوی بر ما مسجل شده بود. حتی وقتی که حسین داشت بر سر آمدن موسوی(در حمایت از خاتمی) با حمزه بحث می کرد خنده از چهره اش نمی رفت.

بار دومی که دیدمش چند هفته قبل از انتخابات بود.نشست مسئولان ستاد های دانشجویی و جوانان موسوی در قم. هنوز قیافه ی خسته اش که ته اتوبوس روی صندلی ولو شده بود خاطرم هست.

این عکس از آن روز خسته است. بیت آقای صانعی. عکاسش هم هبت الله محمودی

نمی دانم حمزه غالبی الان در زندان  خسته است یا خندان. اما خدا ریشه ی ظالم را بکند.


+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 9:52  توسط م.م.ب  Balatarin

گریه ی بیصدا: اولی کجا، آخری کجا؟

 

 

اولین امام جمعه تهرانآخرین امام جمعه تهران


+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 7:9  توسط م.م.ب  Balatarin

تذکر ضروری

اول: پست فبلی یک مسئله شخصی بود. تف تو این شانس که همه برداشت اشتباه می کنند. فقط تقارن پیدا کرد با دادگاه چهارم. به همین جهت همنوا با دکتر شفیعی کدکنی این موضع را می گیرم که:

پیش از شما

به سان شما

بی شمارها

با تار عنکبوت نوشتند روی باد

کاین دولت خجسته جاوید زنده باد

دوم: با افتخار بگویم من حتی یک جلد کتاب از سروش هم نخواندم، تنها مقاله ای هم که از حجاریان خواندم همان منازعه ی دو سال پیشش با عباس عبدی بود که آنجا هم از موضع عبدی حمایت کردم. و این را در گوشتان فرو کنید: خوشحالم که

من پای منبرها دموکراسی خواه شدم. از کبراهایی که در هیئت فراگرفتم و صغراهایی که با عقل خودم نتیجه گرفتم دموکراسی خواه شدم.

من هنوز دموکراسی خواه هستم اگر این دوستان بازجو مرحمت کنند تشریف بیاورند ما را هم قانع کنند خوشحال می شویم. نشانی بدهم خدمتان: دانشگاه شهید بهشتی، دانشکده حقوق، درس حقوق عمومی در اسلام

سوم: یک اصطلاح حقوقی Plea Bargaining. تاویل این اصطلاح را در ایران امروز بیابید

عزت زیاد


+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 14:14  توسط م.م.ب  Balatarin

لزوم تدوین «چه می دانم» های فارسی

در فرانسه مجموعه هایی وجود دارند که ترجمه شان به فارسی می شود "چه می دانم؟"

این کتاب ها در رشته ها و گرایش های مختلف از علوم طبیعی گرفته تا علوم انسانی نگاشته می شود  و دلیل وجودیشان ارائه اطلاعات به افراد غیرمتخصص در زمینه ای است که دغدغه ای نسبت به آن پیدا می کنند.

مهم ترین نکته در مجموعه کتاب های "چه می دانم"  این است که نگارش این کتاب های ۱۰۰ الی ۲۰۰ صفحه ای در هر رشته ای به برترین استاد آن رشته واگذار می شود. بعضی از این کتاب ها به فارسی ترجمه شده اند و در کمال شوربختی به واسطه فقدان منابع کافی بعضیشان مثل فلسفه حقوق میشل تروپه منبع درسی دکترای حقوق عمومی در کشور عزیزمان شده اند.

علت جلب توجهم به این موضوع کتاب درس های دموکراسی برای همه(مبانی علم سیاست تاسیسی) دکتر بشیریه بود. اولین نکته ای که این کتاب برایم داشت شیوه نگارش روزنامه ای و غیر آکادمیکش بود. کسانی که چند صفحه از کتاب های دکتر بشیریه را تورق کرده باشند می دانند که خواندن کتاب هایش بدون ترمینولوژی کار حضرت فیل است. ترجمه لویاتان هابز نشان می دهد بشیریه آدم کم فضلی نیست. در نگاه اول هم تصور کردم که جو ژورنالیستی سال های پایانی دهه هفتاد این استاد ارجمند را گرفته بوده اما خوب که فکر کردم دیدم این کتاب در عین عامه پسندی منبع مطمئنی است که می تواند باعث فهم صحیح خواننده ای بدون تحصیلات تخصصی و حتی با سطح تحصیلات ابتدایی از دموکراسی شود.

ضرورت تدوین این کتاب ها وقتی آشکار می شود که ما ایرانیان با معضلی به نام همه چیز دانی روبروییم و نشر این کتاب ها می تواند باعث تبدیل این ایراد به مزیتی شود که اگر کسی بحثی غیرتخصصی را هم پی گرفت بر بی بنیادی خانه نسازد. مثلا به مباحثه ی اخیر تورجان(اینجا و اینجا) با دانشجویی به نام ثابتی توجه کنید. اگر چنین کتابی در باب اصول فقه در اختیار آن دانشجوی علوم سیاسی قرار داشت قطعا هیچوقت به فتاوای شاذ یک نفر برای رد مرجعیتش استناد نمی کرد و می دانست یکی از مهم ترین مولفه های پیشروانه و در عین حال هویتی تشیع مفهومی به نام باز بودن باب اجتهاد است.

کمترینِ مزایای این درست اندیشی ابتدایی ارتقای فهم همان فرد از ابزارهای اداره زندگی و به عبارتی ارتقای سطح زندگی است.


+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 7:21  توسط م.م.ب  Balatarin

مرجعیت را از کی می گیری؟

از آنجا که احتمالاً دوستان بسیاری هستند که تاریخ از ابتدای دهه هشتاد برایشان آغاز می شود و یا بدتر از آن از سوم تیر 84 تاریخشان شروع می شود.

از آنجا که حافظه تاریخی بسیاری از دوستان متکی به کیهان و صدا و سیماست.

و به دلایل بسیار دیگری خواستم خدمتشان عرض کنم مواظب باشند که فتوای روحانی نما بودن و فقیه نبودن چه کسی را می دهند.

چون پای اجازه اجتهاد مقام عظمای ولایت در سال 74 امضای شیخ یوسف صانعی درج شده است.

در  ایرنا متن کامل پرسش و  پاسخ (اجازه اجتهاد) نیامده، اما همان بخش پایانی کفایت می کند.

برای مطالعه دقیق متن اجازه اجتهاد مراجعه بفرمایید: نشریه ارزش ها، زمستان 76- وِیژه نامه آیت الله العظمی منتظری


+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 21:22  توسط م.م.ب  Balatarin

خسرو معتضد و ناسیونالیسم رضا شاهی

برنامه ی شبانه ی خسرو معتضد در شبکه دوم گاهی مرا به یاد برنامه های ماهواره ای می اندازد که توسط صدا و سیمای ملی هر از گاهی به صورت گلچین شده پخش می شوند. برنامه هایی که محورشان همان فرد مجری است. چند شب پیش که از سر اتفاق چشمم به جمال برنامه اش روشن شد داشت از حکومت پیشه وری بد می گفت و این که کتاب یرواند آبراهامیان کتاب معتبری نیست و دست آخر افتخار می کرد به این که ناسیونالیست است و این کتاب های دست چپی و نقدهای دست چپی برنامه اش را به هیچ می گیرد.

ناسیونالیست بودن آقای معتضد البته می تواند ستوده باشد، اما کدام ناسیونالیسم؟ ناسیونالیسمی که هویت قومیت های ایرانی را نادیده می گیرد؟ جالب آن که آقای معتضد در همان برنامه سرزمین سوخته کردن مناطق مرزی را سیاستی انگلیسی خواند، اما جواب نداد چرا پس از سی سال استقلال از این انگلیسی های خبیث هنوز بلوچستان دارای آن وضعیت است، کردها تا همین چند سال پیش حتی از داشتن راه های مواصلاتی محروم بودند، هویت طلبان آذری(و یا صحیح تر ارانی ها) با حکومت مرکزی مشکل دارند، لرها و بختیاری ها همواره نادیده انگاشته می شوند و...

حکومت دو ساله ی پیشه وری واقعیتی در تاریخ ایران است. حکومتی که ادعای استقلال نداشت، بلکه خواهان فدرالیسم بود و در سال اول که حکومت مرکزی با آن کج نیافتاده بود توانست چندین برابر حکومت مرکزی در عمران آذربایجان کامیاب باشد. در شرایطی که دنیا در حال عبور از فدرالیسم و رسیدن به مدل های حکومتی مبتنی بر دولت الکترونیک است ما تا کی می خواهیم بر اداره کشور عریض و طویلی مثل ایران بر مبنای تمرکزگرایی تاکید بورزیم؟ هر روز از اختیارات شوراها می کاهیم و سفرهای استانی همانگونه که  پیش از این نیز گفته ام  اسباب تحکیم استبداد شده است.

آقای معتضد! رضاشاه نیز وطن پرست بود، وطن پرستی که اعتلای ایران را با عینک استبدادش در یکپارچگی فرهنگی می دید و من هم وطن پرستم اما اعتلای ایران را پذیرش تکثرهای بالفعل می دانم.


+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 21:19  توسط م.م.ب  Balatarin